تبليغاتX
شوکران شیرین

شوکران شیرین

هوا هواي ترانه است و شعرو شورغزل

((دوباره ديدن تو)) آرزوي دور غزل

ز گريه هاي فراوان و گاه و بيگاهم                

دگر نمانده نگاهي به چشم كور غزل

تو آفتابي و من ظلمت زمين و زمان

بتاب بر ظلمات دل نمور غزل

براي ديدن چشمت نمانده صبرو قرار

فداي چشم تو گشته دل صبور غزل

براي گرمي شعرم در اين زمانه سرد

خيال هرم دو دستت شود مرور غزل

نمي توان به غزل ها كشيد نقش تو را

در عشق بازي چشمت همين قصور غزل

تويي در اين خفقان مثل آفتاب اميد

طلوع عشق مني اي نوا و نور غزل

قيامتي شده برپا درون سينه ي من

بدم فرشته زيبا درون صور غزل

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 17:40  توسط صدرا  | 

امشب شبيه هر شب ديگر كلافه ام

امشب اسير بختك ذهن و خرافه ام

 

تاريك و تنگ بستر سردم شبيه قبر

مثل كفن به دور تنم شد ملافه ام

 

در جست وجوي راه خلاصي از اين خيال

امشب دوباره دربه در كنج كافه ام

 

تنها نه بخت خوب و رفيقان مخلصم

آيينه نيز مي رمد از اين قيافه ام

 

آرامشي براي دلم نيست هيچ جا

انگار در زمين خدا هم اضافه ام

 

بگذار راحتت كنم از قيل و قال ها

امشب ز دست زيستن خود كلافه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 15:19  توسط صدرا  | 

بارها ديدم درون خواب اين كابوس را

آخرين روز جهان اين لحظه ي منحوس را

 

ديدم آنجا آفتاب و ماه را در حال مرگ

مي شنيدم ضجه هاي دور يك ناقوس را

 

آسمان ابر سياه مرگ را تن كرده بود

زير بارش هاي خود مي كشت اقيانوس را

 

سايه اي لبخند زن ، مي برد سوي گورها

جسم بي روح زمان – موجود نامحسوس – را

 

سايه اي هم چون كه ديگر واژه ها معنا نداشت

خط خطي مي كرد صفحه صفحه ي قاموس را

 

قبرها روي زمين شفاف مثل شيشه بود

ديدم آنجا مرده هاي در كفن محبوس را

 

ترس وحشت زاي مردم برده بود از يادشان

والدين و دوستان و بچه و ناموس را

 

پيش رويم در كوير خشك و بي آب و علف

ناگهان از دور ديدم نور يك فانوس را

 

خوب مي دانم تويي تعبير آن نور قشنگ

اي كه با خود مي بري زيبايي طاووس را

 

با وجودي كه نديدم روي زيباي تو را

برده اي با خود دل اين آدم مايوس را

 

چون كه اينك راس مخروط زمان را ديده ام

مي چشم هر لحظه طعم و مزه ي افسوس را

 

مثل افسوسي كه رستم خورد در آن ماجرا

قصه ي سهراب را مي گويم و كاووس را

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 23:22  توسط صدرا  | 

بچه كه بودم به من آموختند

فحش نبايد بدهي گوسفند

بي ادبي بوده از اين خانه دور

حرف ركيكي نزني بي شعور

بچه ي همسايه به من فحش داد

پند پدر مادرم آمد به ياد

بر دهنش مشت ادب كوفتم

البته با غيظ و غضب كوفتم

شب كه پدر قصه ي ما را شنيد

نوبت آموزه دوم زسيد

پاي مرا بست به يك ريسمان

بر كفل و بر كف پايم زنان –

- گفت نبايد به كسي زور گفت

من چه كنم با توي گردن كلفت

بچه كه بودم پدرم ياد داد

عشق بورزم به نبات و جماد

عشق به سوراخ ازن في المثل

عشق به بوي خوش زير بغل

عشق به انسان و طبيعت ، گياه

عشق به ارتش به بسيج و سپاه

عشق به هم نوع ولو دشمنت

عشق به هر كس شده ، حتي زنت

عشق به مفرد به مثني به جمع

عشق به اينها كه رساندم به سمع

تربيتم سير صعودي گرفت

هيكل من رشد عمودي گرفت

ريش و سبيلي به هم آميختم

زشت شدم تيغ زدم ريختم

ريختم از صورت خود پشم را

باز عيان كرد پدر خشم را

فرصت اندرز و نصيحت نبود

چاره به جز فحش و فضيحت نبود

گفت: پسر ريش تراشيده اي

نفله ! مگر دختر ترشيده اي

كافر حربي شده اي ظاهرا

قرتي و غربي شده اي ظاهرا

بر سر اين صورت صافت مباد

مورچه اي مي بكند بكس باد

صورت سيرابي و بي ريش تو

عين حرام است و نجس ، دور شو

تا نشدي مومن و اهل ثواب

زير پل و روي مقوا بخواب

رفتم و ريشم كه به زانو رسيد

برگشتم پيش پدر رو سپيد

ديد كه تي شرت به تن كرده ام

پارچه اي زرت به تن كرده ام

گفت: مگر پارچه كم داشتي

لخت و پتي آمده اي آشتي

اين كه شمايي پسر بنده نيست

كسوت كفار برازنده نيست

پيرهن و دكمه ي تقوات كو؟

سبحه و انگشتر و اينهات كو

هيزم دوزخ شده اي نره خر

زود برو پيرهني نو بخر

مختصري بود ز بسيارها

اين همه مشتي است ز خروارها

منحني تربيتم رشد كرد

حيثيت و شخصيتم رشد كرد

حاصل اين شيوه ارزنده ، من

اين من خوش ذوق ولي بد دهن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 2:53  توسط صدرا  |